در گروه چت
سه گزینه در نود ثانیه
پیام سالن ورزشی ساعت ۶:۰۲ غروب پنجشنبه رسید: لوله ترکیده، همهی زمینها بسته، پول رزروها برمیگردد. میلاد از توی اتوبوس آن را به گروه فرستاد. عرفان یک شکلک گریه فرستاد. سپیده نوشت: «خب، امشب هم پرید.» بهزاد جملهای را شروع کرد دربارهی اینکه شاید بشود انداختش به یک وقتی در ماه بعد.
ماه بعد. میلاد از همان لحظه داشت با هر دو شست تایپ میکرد. «امشب هیچ هم نپریده. گزینهی یک: زمین روبازِ پشت مدرسه، چراغهاش تا ده روشنه، توپ هم دارم. گزینهی دو: بولینگِ کنار پل، همین الان دارم بهشون زنگ میزنم. گزینهی سه: خونهی من، من غذا میپزم، ورق بازی میکنیم و عرفان میبازه.» ارسال را زد و پیش از آنکه کسی جواب بدهد شمارهی بولینگ را گرفت، چون زنگ زدن از تایپ کردن سریعتر بود. ساعت هشت دو خط خالی داشتند.
برگشت توی گروه، شش پیام. بهزاد نوشته بود مطمئن نیست، هفتهی طولانیای داشته، شاید همین خانه بماند. میلاد آن را خواند و مردی را دید که یک هل لازم دارد، پس هلش داد. «بهزاد، چهار تا پنجشنبه پشت سر هم گفتی ‹هفتهی طولانی›. کفشت رو بپوش.» از بهزاد هیچ خبری نشد.
اتوبوس تکانتکانخوران دو ایستگاه رفت. میلاد متوجه آن هیچ شد. در جمعها کارش خوب بود، در گرفتنِ آن نیمثانیهای که صورت مشتری بسته میشد، و گروه جمعی بود با چراغهای خاموش، ولی با این همه. چهار پنجشنبه پشت سر هم چیزی بود که آدم ممکن بود خودش هم حسابش را داشته باشد. به عذرخواهی در گروه فکر کرد و به نظرش آمد که این کار ماجرا را بزرگتر میکند. بهجایش زنگ زد.
بهزاد که گوشی را برداشت گفت: «اون تو داشتم خریت میکردم. تو خوبی؟» مکثی شد. «خستهم. کار اوضاعش خرابه.» «باشه. پس قرارمون اینه. من میآم دنبالت، تو یه دست بازی میکنی، و اگه افتضاح بود خودم میرسونمت خونه.» بهزاد صدایی درآورد که تقریباً خنده بود. «یه دست.» میلاد گفت: «خطها برای ساعت هشت رزروه.» و یک ایستگاه زودتر پیاده شد تا برود ماشین را بیاورد.