در گروه چت
بستِ پشت ماشین
تا سیاوش از حمام بیرون بیاید، گروه خانوادگی چهلویک پیام تازه داشت. تا اولش بالا رفت. ماشین لباسشویی پدرش روی کف حمام آب پس داده بود، و از هشت صبح عمه فخری، خواهرش مائده و دو تا از دخترعموها داشتند دربارهاش حرف میزدند. عمه فخری معتقد بود ماشین پانزده سال عمر کرده و باید عوض شود. مائده سه پاراگراف بلند نوشته بود دربارهی اینکه بابا هیچوقت از کسی کمک نمیخواهد.
سیاوش همه را توی راهرو خواند. هیچکس نگفته بود آب از کجا میآید. تایپ کرد: «بابا، جلو یا عقب؟ از کف یه عکس بفرست.» بعد گوشی را روی طاقچه گذاشت و نیمرو درست کرد.
عکس یازده دقیقه بعد رسید، کمی تار، با دمپایی پدرش در یک گوشه. آب زیر پایهی عقب، سمت چپ. پس لاستیک دورِ در نبود. احتمالاً شلنگ تخلیه بود، یا بستی که نگهش میداشت. شروع کرد به تایپ: «بسته، لازم نیست کسی چیزی بخره.» و پاکش کرد، چون هنوز بست را ندیده بود و خوشش نمیآمد اشتباهش مکتوب بماند. فرستاد: «هیچی سفارش ندین. ساعت ۴ میآم.»
مائده جداگانه به او پیام داد. «یه هفتهست داره اون کف رو تی میکشه و به هیچکس نگفته. یه هفته، سیاوش.» دو بار خواندش. به نظر میرسید اطلاعاتی دربارهی زمانبندی است، پس جواب داد: «پس نشتی کُنده. نشونهی خوبیه.» مائده فقط یک نقطه فرستاد. مدتی به آن نقطه نگاه کرد و نتوانست بفهمد از او چه میخواهد.
ساعت چهار پشت ماشین زانو زده بود و چراغقوه را به دندان گرفته بود. بست از زنگزدگی پوسیده و بریده بود. آن را با یکی از بستهای شیشهی توی ماشینش عوض کرد، یک دور کوتاه شستوشو گذاشت و نگاه کرد تا شلنگ خشک ماند. پدرش چای آورد و در آستانهی در ایستاد، او هم بیآنکه چیز زیادی بگوید. سیاوش از کفِ خشک عکس گرفت، بی هیچ توضیحی در گروه گذاشت و برای شام ماند.