در گروه چت
چهلویک پیام و هیچ تاریخی
تا جواد ظرفها را تمام کند، گروهی که اسمش «بابا هفتادساله میشود» بود چهلویک پیام نخوانده داشت. همه را به ترتیب خواند، ایستاده کنار پیشخوان، با حولهای که هنوز روی شانهاش بود. خواهرش منیژه غافلگیری میخواست. برادرش محمود رستوران میخواست، هر رستورانی. یکی عکس کیکی به شکل قایق ماهیگیری گذاشته بود. هیچکس حرفی از تاریخ نزده بود.
جواد تقویم را باز کرد. تولد پدرشان به سهشنبه میافتاد، پس مهمانی میشد جمعهی بعدش، نوزدهم، چون جمعهی قبلش عمل چشم خالهشان بود و خودش نُه روز پیش در همین گروه گفته بود. بالا رفت تا مطمئن شود. بعد تایپ کرد: «جمعه نوزدهم، ساعت ۱ بعدازظهر، خانهی من. قورمهسبزی و تهچین را من میپزم. منیژه: کیک. محمود: ساعت ۱۲:۱۵ برو دنبال خاله طاهره، از پس پلههای مترو برنمیآید. تا چهارشنبه جواب بدهید، آره یا نه.» یک بار برای غلطگیری خواندش و فرستاد.
یک دقیقه نشده سه لایک رسید. بعد منیژه نوشت: «نمیشه امسال یه کار متفاوت بکنیم؟ یه گشت با قایق؟ اصلاً انتظارش رو نداره.» جواد قایق را سبکسنگین کرد. پدرشان سال ۱۳۹۰ توی کشتی حالش به هم خورده بود؛ آن صورت رنگپریده و پاکت کاغذی یادش بود. تایپ کرد: «سال ۹۰ توی کشتی حالش به هم خورد.» و آن را هم فرستاد. راست بود. و همانجا روی صفحه نشسته بود، شبیه دری که دارد بسته میشود.
منیژه ساکت شد. بعدتر فقط برای خودِ او نوشت: «فقط خسته شدهم از اینکه همهچی رو همیشه همونجور انجام بدیم. راستش کلاً خستهم.» شروع کرد به جواب دادن: «میتوانی پنجشنبه را مرخصی بگیری.» پاکش کرد و این را امتحان کرد: «چه چیزی خستهات میکند؟» که شبیه سطری از یک فرم بود. آن را هم پاک کرد.
آخرش نوشت: «کیک را بیخیال شو. خودم سفارش میدهم. ظهر بیا و بنشین.» بعد سطری به فهرست خودش اضافه کرد: کیک، سفارش تا دوازدهم.