در گروه چت
میز هشتنفره برای پنجشنبه
اسم گروه «دورهمی؟؟؟» بود و چهار روز بود که ادامه داشت. فرزانه توی مترو، در راه خانه، پیامها را مرور کرد. شنبه: «واقعاً باید یه برنامهای بذاریم.» یکشنبه: یازده پیام دربارهی اینکه غذای ایتالیایی زیادی سنگین هست یا نه. دوشنبه: عکس سگِ یکی. امروز الهه نوشته بود: «راستش من هر روزی باشه میتونم، هر چی بقیه بخوان.» و با او شده بودند شش نفر که هر چه بقیه میخواستند میخواستند.
فرزانه یک ایستگاه زودتر پیاده شد تا بتواند در حال راه رفتن تایپ کند. یک نظرسنجی با دو تاریخ ساخت و زیرش نوشت: «رأیگیری امشب ساعت نه بسته میشه. اکثریت برندهست. رزرو با من.» تا ۸:۳۰ پنج نفر به چهاردهم رأی داده بودند. بهناز رأی نداده بود. ساعت ۹:۰۱ فرزانه به آن رستوران گیلکیِ کنار رودخانه زنگ زد، همانی که میرزاقاسمیاش معروف بود، و برای هشت نفر، ساعت ۷:۳۰، میز گرفت. بعد نوشت: «انجام شد. پنجشنبه چهاردهم، ساعت ۷:۳۰، میز به اسم من. اگه نمیآین تا سهشنبه بگین، تعداد قطعی رو میخوان.» یازده دقیقه وقت گرفته بود. سر درنمیآورد چرا چهار روز لازم داشته است.
لایک، قلب، «نجاتمون دادی». بعد بهناز: «چشم، رئیس.» با یک شکلکِ سلام نظامی. فرزانه وسط پیادهرو ایستاد. شوخی بود. لابد شوخی بود. ولی بهناز رأی هم نداده بود و حالا پنجشنبهای نصیبش میشد که خودش انتخاب نکرده بود. فرزانه شروع کرد به تایپ: «بالاخره یکی باید این کار رو میکرد.» که درست بود، و نگاهش کرد. یاد دورهمی قبلی افتاد، که بهناز زود رفته بود و هیچکس نپرسیده بود چرا.
آن سطر را پاک کرد و مستقیم برای بهناز نوشت: «چهاردهم واقعاً برات مناسبه؟ تو رأی ندادی. اگه پنجشنبه بده، ترجیح میدم الان بدونم تا سهشنبه.» هنوز کمی بوی بازرسی میداد. با این حال فرستادش. بهناز جواب داد: «پنجشنبه خوبه. فقط خسته میشم از برنامههایی که سرم میآن. ولی خودمم هیچوقت رزروش نمیکردم، پس. ممنون.»
فرزانه نوشت: «پس بعدش کجا بریم رو تو انتخاب کن. من اون قسمت رو برنامهریزی نمیکنم.» جدی میگفت. برای خودش هم یادداشت گذاشت که چهارشنبه نگاه کند ببیند بهناز جایی را انتخاب کرده یا نه.