در گروه چت
چهلوهفت پیام نخوانده
مهشید که از استخر بیرون آمد، گروه خانوادگی چهلوهفت پیام نخوانده نشان میداد، و هر چهلوهفت تا دربارهی تولد هشتادسالگی مادربزرگ بود. همانجا در رختکن، ایستاده، خواندشان، در حالی که آب از موهایش روی صفحه میچکید. خاله سودابه رستورانِ کنار رودخانه را میخواست. پسرخالهاش بهراد میخواست در خانه غافلگیرش کنند. هیچکس حرفی از تاریخ نزده بود.
برگشت به اول و دوباره خواند، آهستهتر، همانطور که قرارداد میخواند. تا پیام بیستم الگو روشن شده بود. هر کس به نفرِ درست بالای سرش جواب میداد، برای همین گفتوگو مدام دور همان سه سؤال میچرخید: کجا، کِی، پول نوازندهها با کیست. مادرش چهار بار نوشته بود «هر جور برای همه راحتتره». مهشید شروع کرد به تایپ: «دو روزه این بحث ادامه داره و هیچی قطعی نشده.» راست بود، و باعث میشد خاله سودابه یک هفته ساکت شود. پاکش کرد و بهجایش یادداشتهایش را باز کرد.
بیست دقیقه بعد، توی اتوبوس، یک پیام فرستاد. «پیشنهاد. جمعه چهاردهم، ناهار ساعت ۱۳، چون مادرجون غروبها خستهست و قطار بهراد ۱۱:۴۰ میرسه. رستوران کنار رودخونه یه سالن پشتی داره برای ۲۲ نفر. زنگ زدم، اون روز خالیه و تا سهشنبه برامون نگهش میدارن. غافلگیری نه. خوشش نمیآد و پارسال هم خودش گفت. اگه رستوران نشد، خونهی خاله سودابه جایگزینه. تا دوشنبه شب یه آره یا نه لازم دارم.»
بعد گوشی را دمر روی زانویش گذاشت. چیزی که نگفته بود آن عکس قابشده از خانهی قدیمی کوچهی آسیاب بود، همان خانهای که مادربزرگ هر زمستان از آن حرف میزد. سفارشش را داده بود. دهم میرسید، چهار روز زودتر.
گوشی لرزید. بهراد: «چشم، فرمانده.» بعد خاله سودابه: «باشه. ولی کیک رو من میآرم.» مهشید سطری به یادداشتهایش اضافه کرد: کیک، سودابه، اندازه تأیید شود. شروع کرد به تایپ: «خوشحالم که همهمون داریم این کار رو براش میکنیم.» شستش را بالای آن نگه داشت و بهجایش یک لایک فرستاد.