در گروه چت
باقلوا برای مهمانی خداحافظی
شادی چهارمین پیام صوتیِ آن روز صبح را در حال مسواک زدن ضبط کرد، که کمکی به فهمیدنش نمیکرد. اسم گروه کارکنان کافه «تیم اسپرسو» بود، و موضوع امروز مهمانی خداحافظی جمعه برای لاله، شیرینیپز کافه، که داشت میرفت خارج. سهم شادی تا اینجا اینها بود: عکس یک پارچهنوشته، ویدیوی یک گربهی رقصان، این پیشنهاد که همه یکی از آن دستمالسرهای افتضاح لاله را ببندند، و یک صدای چهلثانیهای که بیشترش خندهی خودش به همین پیشنهاد دستمالسر بود.
گروه عاشقش شده بود. برگشت بالا تا از کل ماجرا یک بار دیگر کیف کند، و همانجا بود که جای خالی را دید. هدیه، ظرفشور تازه، همهی پیامها را خوانده بود و یکی هم ننوشته بود. شادی او را سهشنبه پای سینک به یاد آورد که نیمثانیه دیرتر از بقیه به شوخیها لبخند میزد و هنوز داشت یاد میگرفت کی به کی است.
بالاتر، تقریباً زیر بقیه گمشده، پیامی از حمید، مدیر کافه، بود: «یه موضوع جدا. برای انبارگردانیِ سیام دو نفر لازم دارم. ضمناً برگهی سفارشها رو کی از لاله تحویل میگیره؟» نگاه شادی از روی آن همانطور سُر خورد که از روی نامههای بانک سُر میخورد. تا سیام خیلی مانده بود. برگهی سفارش هم چند تا ستون بود. بعداً جواب میداد، هر وقت بعداً رسید.
ولی هدیه همین حالا بود. شادی گفتوگوی خصوصی را باز کرد و نوشت: «سلام! جمعه که میآی، نه؟ لازمت داریم. یه سؤال مهم هم دارم، شیرینیپزی بلدی؟» بعد: «باقلوا بلدم. دستور مامانمه. خوبه؟» شادی راستیراستی دست زد. «خوبه؟ عالیه! توی گروه بگو، جیغشون درمیآد.» یک دقیقه بعد اولین پیام هدیه در تیم اسپرسو پیدا شد، و از نُه نفری که جوابش را دادند اولیاش شادی بود.
بعدازظهر سر کار، حمید کنار آسیاب جلویش را گرفت. «انبارگردانی. برگهی سفارش. خوندیش؟» صورتش گرم شد. «خوندم. میخواستم جواب بدم.» حمید منتظر ماند. شادی به ستونها فکر کرد، و به رفتن لاله، و به اینکه بالاخره یکی باید این کار را بکند. گفت: «اسم منو برای انبارگردانی بنویس. برگه رو هم فردا نشونم بده. یواشیواش.»