در گروه چت
آنچه آرش زیر آن شعر نوشت
آرش وسط یک کاسه ماکارونیِ سردِ دیشب بود که گروه قدیمی مدرسه، که معمولاً ماهها مرده بود، نوزده بار پشت سر هم روشن شد. وحید چیزی پیدا کرده بود. اسکرینشاتی بود از شعری که همکلاسی سابقشان افسانه عمومی منتشر کرده بود، هشت سطر دربارهی دستهای پدرش و کارگاهی که بوی چوب کاج میداد.
وحید نوشت: «یکی هیئت داوران جایزهی ادبی رو خبر کنه.» یاشار یک شکلکِ از خنده اشکریزان گذاشت. بعد نسخهای از شعر آمد که همهی اسمهایش با «سوسیس» عوض شده بود، و تا مدتی گروه فقط همین بود، سوسیس پشت سوسیس، و آدمهایی که آرش سالها بود خبری ازشان نداشت پیدایشان میشد فقط برای اینکه یک لگد هم آنها بزنند.
خودِ شعر را دو بار خواند. از نظر فنی شعر خوبی نبود. سطرها جاهای عجیبی شکسته بود و «ابدیت» باید حذف میشد. ولی سطر سوم، آن که دربارهی خاکارهی مانده در سرآستین پیراهنی بود که از آن روز کسی نشسته بودش، سرِ همان ماکارونی گلویش را گرفته بود. افسانه از ته دل نوشته بود. کل جرمش همین بود.
در حالت عادی میگذاشت رد شود. بیشترِ سال این گروه را دقیقاً به همین منظور بیصدا میکرد، و خوشش نمیآمد آدمی باشد که جمع را یخ میکند. تایپ کرد: «راستش یه جورایی...» و پاکش کرد. بعدی «بیخیال بچهها» بود، که شبیه حرف معلمها بود، و آن را هم پاک کرد. بعد یاشار عکس پروفایل افسانه را گذاشت که رویش تاج کشیده بودند، و چیزی در آرش آرام و روشن شد.
چیزی که فرستاد کوتاه بود. «من توی این یکی نیستم. باباش پارسال فوت کرد و اون یه چیز راست دربارهش نوشته. من اینو به هر چی امشب اینجا گفتیم ترجیح میدم.» گوشی را گذاشت لب پنجره و ماکارونی را با قلبی که محکم میزد تمام کرد. بیست دقیقه بعد دو جواب آمده بود. وحید: «اوه، باشه.» و خصوصی، از دختری به اسم سمانه که در مدرسه بهزحمت دو کلمه با او حرف زده بود: «ممنون. میخواستم بگم و نگفتم.» صفحهی افسانه را باز کرد و زیر شعر نوشت: «اون سطرِ خاکاره. مدام بهش فکر میکنم.»